محل تبلیغات شما

نامه ای برای دخترم هما

دخترم دختر خوشگلم
چقدر دلتنگتم.چقدر دلم میخواد بغلت کنم بزارمت روی قفسه سینه ام.پستونک دهنت باشه و خوابت ببره و من نگات کنم
اسمتو بابات انتخاب کرده و عشق خاصی نسبت به اسمت داره.نمیدونم کی میای توی دلم و من از احساس خفگی که شبا بهم دست میده میگم مامانی تو حلقمی یکم دست و پاتو جمع کن.بعدشم از تصور دست و پای کوچولوت دلم ضعف بره.
مامان تازه مشغول کار شده.دقیقا سه روزه.هیچ احساسی جز سردرگمی ندارم.حتی دقیقا نمیدونم چه احساسی دارم.حتی نمیدونم از پشت میز نشینی بدم میاد یا نه.
الان از دستشویی برگشتم و توی دفترم نشستم.مثل همیشه هروقت که بخوام متنی بنویسم احساساتی شدمو سریع اشکی که اومد بریزه رو پاک کردم.
شنبه صبح بود که وقتی از سر و صدای مامانم اینا که داشتن میرفتن سرکار و مدرسه نیمه بیدار شدم و تو خواب و بیداری تو دلم گفتم همیشه از بیکار بودنم ناراحت بودم ولی حداقل عوضش مجبور نیستم هر صبح بیدار بشم و راحت میتونم بگیرم بخوابم
درست ۳ ساعت بعدش بابام زنگ زد و من وحشت زده از خواب پریدم. گفت بلاخره آقای ج گفته بهش زنگ بزنم. فشارم افتاده بود و از استرس اینکه قراره چی بشه دلپیچه گرفته بودم.ذهنم عین ی سری کاغذ که تو هوا رها شدن بود. سعی کردم صبحونه بخورم و با استرس فراوان زنگ زدم.گفت که ساعت ۱ برم دانشگاه.ازم پرسید از فردا میتونم بیام سرکار؟منم با حس ناراحتی اینکه دیگه فردا نمیتونم برم سرقرار صبحونه با پدرت به تلخی گفتم آره
مدام با خودم فکر میکردم یعنی از این به بعد قراره چی بشه.زندگیم چجوری قراره تغییر بکنه. از اونجاییم که از کار پیدا کردن به کل ناامید شده بودم، سعی میکردم اصلا برام مهم نباشه.حتی بعدش نشستم فیلم نگاه کردم چون به این حساب گذاشته بودم که میرم اونجا و بازم اخرش قرار نیست منو قبول کنن.ی حسی هم بهم میگفت خدا پشتمه.اونه که بلاخره بعد ۵،۶ ماه بیکاری داره هولم میده رو به جلو. حس حمایت خدا حس عجیبیه. رفتم و با اینکه ی نفر اخر سر سوسه دواند که ما ادم با سابقه میخواستیم و همه سکوت کرده بودن
ولی اخر سر گفتن از فردا بیام و کارمو شروع کنم.
همون ادم که میگم اون حرف رو زد چنان انرژی منفی به من داد که اصلا خوشحال نبودم که از فردا قراره برم سرکار.همیشه فکر میکردم شبی که قراره از فردا برم سر کار از خوشحالی قرار نیست خوابم ببره.ولی اینجوری نبود. استرسی بود که همیشه از بچگی از محیط های تازه دارم بود و استرس اینکه ازم راضی نباشن و من براشون کافی نباشم. روز اولی که اومدم همه به چشم ی ناشی ی نخودی یکی که بود و نبودش فرقی نداره نگام میکردن که البته الانم همینه فرقی نکرده.الانم بود و نبودم فرقی نداره.دخترم نمیدونم اخرش قراره چی بشه.البته خوشحالم که موقتا تا آخر خرداد قراره اینجا باشم و همیشگی نیست این نخواسته بودن.ولی از طرفی هم به شدت احساس تنهایی میکنم احساس بی ارزش بودن اینکه وقتی منو میبینن تو دلشون بهم میگن مفت خور.میگن ما از صبح تا شب پدرمون در میاد و این فقط میشینه و پول قراره بگیره.نمیدونم حتی از اینکه قراره راحت پول در بیارم خوشحال باشم یا از اینکه کاری نمیکنم ناراحت.
الان هم اینجا دوتا دانشجو خون راه انداختن که بهشون تو خورشت گوشت نرسیده و یاد خودمون تو دانشگاه افتادم که عین ی حیوون باهامون رفتار میکردن و صدامون در نمیومد.

ادامه دارد.

نامه ای به دخترم(شایدم خودم) ۲

شعری تقدیم به عشقم

نامه ای به دخترم 1

قراره ,تو ,اینکه ,ی ,نمیدونم ,دلم ,بود و ,از فردا ,و من ,چی بشه ,قراره چی

مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما

آخرین ارسال ها

برترین جستجو ها

آخرین جستجو ها

الیاس آباد گروه جعبه سازی دیباکس